در زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود،تمام خصوصیات انسانی،دور هم جمع شده بودند و با هم زندگی می کردند و هیچ کدام بر دیگری برتر نبودند.

یک روز نشاط گفت:بیاید بازی کنیم.مثلا قایم باشک!

دیوانگی فریاد زد: آره قبوله،من چشم میزارم.

چون کس دیگری توان و حوصله ی پیدا کردن دیوانگی را نداشت ،همه قبول کردند.دیوانگی چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن،یک...دو...سه...همه به دنبال جایی بودند که پنهان بشن.نظافت خودش رو به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از خاک شد.ذکاوت به میان ابرها رفت و اصالت به بالای درخت.هوس به مرکز زمین به راه افتاد،دروغ اما که میگفت به اعماق کویر خواهد رفت،به اعماق دریا رفت! طعم،داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق،همه پنهان شده بودند و دیوانگی همچنان می شمرد...هفتاد و سه...هفتاد و چهار...! اما عشق هنوز معطل بود و نمیدانست به کجا برود،تعجبی هم نداشت...پنهان کردن عشق خیلی سخت بود! دیوانگی داشت به عدد صد نزدیک میشد که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست...!!!


 

نوشته شده توسط دختر یخی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:31 موضوع | لینک ثابت