شکوفه گفت:
من آن اتفاق کوچک سفیدم
که روی شاخه می افتم.
ماهی گفت:
من آن اتفاق کوچک قرمزم
که در تنگ می افتم.
سفره گفت:
من آن اتفاق کوچک پر سین ام.
سیب گفت:
من آن اتفاق کوچک شیرینم.
سبزه گفت...
آینه گفت...
اسکناس نو گفت...
و بار چیزی نگفت!
تنها در کوچه های آخر اسفند
راه رفت...
راه رفت...
راه رفت...
و زیر لب تکرار کرد
تکرار کرد...
تکرار کرد...
بهار که بیاید
تو آن اتفاق بزرگ دلم باش
که در جهان می افتی!
باد رفته بود.
و کسی نمیدانست((تو)) کیست؟!!
و آن اتفاق بزرگ
چه رنگیست...؟!!


 

نوشته شده توسط دختر یخی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 15:59 موضوع | لینک ثابت