خدایا...تو را به برکت گندم زار...
من را در این سال به گونه ای بساز
شکل بده و بتراش تا برای صلح بکوشم
هر کجا نفرت است عشق باشم.هر کجا کینه است عفو باشم.
هر کجا یاس است امید شوم و هر کجا غم است شادی شوم.
یعنی ممکنه؟!!
امسال میخوام همه رو ببخشم و از ته دل به تمامی موجودات عشق بورزم.
خدایا...عاشقت هستم...من رو دوست بدار...!!!
نوشته شده توسط دختر یخی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 16:1 موضوع | لینک ثابت
شکوفه گفت:
من آن اتفاق کوچک سفیدم
که روی شاخه می افتم.
ماهی گفت:
من آن اتفاق کوچک قرمزم
که در تنگ می افتم.
سفره گفت:
من آن اتفاق کوچک پر سین ام.
سیب گفت:
من آن اتفاق کوچک شیرینم.
سبزه گفت...
آینه گفت...
اسکناس نو گفت...
و بار چیزی نگفت!
تنها در کوچه های آخر اسفند
راه رفت...
راه رفت...
راه رفت...
و زیر لب تکرار کرد
تکرار کرد...
تکرار کرد...
بهار که بیاید
تو آن اتفاق بزرگ دلم باش
که در جهان می افتی!
باد رفته بود.
و کسی نمیدانست((تو)) کیست؟!!
و آن اتفاق بزرگ
چه رنگیست...؟!!
نوشته شده توسط دختر یخی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 15:59 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شانزدهم ماه دهم شصت و هفت کرد
تقدیم آسمان با هر دو دست
دختری را جنس لادن های شاد
گردن آویز گلویش ون یکاد
بچهگی هایم پر از لبخند بود
دیو زشت غصه ها در بند بود
نوجوانی بود یک فصل جدید
آرزو از آسمانش می چکید
دوستی های قشنگ و بی ریا
ارمغان نوجوانی شد به ما
گاه گاهی من به رسم آسمان
می شوم آبی به هنگام اذان
می دهم گل بر درخت آسمان
می شوم همسایه ی رنگین کمان
ای خدا گردان دلم را شاد شاد
بوته ی ایمان من پر غنچه باد...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

Powered by: Reza-Soft