سلام به همه.(حالا چقدر بیننده داره...!!!!؟) حالا من خودمو نمیبازم!!!!!

چه حال چه خبر؟!! من به همراه دیگر اعضای خانواده این هفته رفتیم شمال...قرار بود جمعه برگردیم ا...اما دختر عمه جون از اونجا که محبتش نسبت به من قلنبه شده بود و دلش تنگ...به زور منو نگه داشت...خلاصه تا دیروز با هم بودیم و ...کلی کیف و حال...!!! خودمونیم مسافرت یهوویی هم خوبه ها...بدون برنامه!!!!

حالا این هفته امتحان کانون دارم و هیچی نخوندم...حسابی جبران خوش گذرونی ها میشه!!!!

وای...واای...وااای...جای همتون خالی.رفتیم شمال عروسی.عجب عروسی...من شب قبل تب کرده بودم افتضاح...اونجا هم عروسی توی روستا بود توی سالن و خونه نبود که...خلاصه حالم بد جوری بد شده بود.تمام هیکلم که گلی شده بود بماند...بچه جزغل مزغلا هم که خیره شده بودن بهم...بالاخره هرطور بود خودمونو رسوندیم خونه داماد تا حداقل قندیل نبندم!!!!!

اصلا اینارو برا چی دارم میگم؟؟؟؟ هرکی بخونه(اگه کسی باشه بخونه...!!!!!) میگه خب به من چه.اصلا بمیر از سرما...والااااااااه...!!!!  خب بگذریم.

اونایی که همه دوست دارن بشنون و اینجا نمیشه گفت...یعنی نه که نشه ها...میشه اما نمیگم...حالا تو خماری بونین که چی میخوام بگم...!!!!!!!

فعلا خدافظ...


 

نوشته شده توسط دختر یخی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 14:4 موضوع | لینک ثابت