سلام...
دلم برای نوشتن تنگ شده بود...!!!!!خیلی وقت بود نیومده بودم.
چند روز پیش با دوستام رفتم بیرون...خیلی باهام حرف زدن آخه مثل افسرده ها شده بودم .خوب بود شب بود و کسی نمیدید که توی خیابون دارم مثل بچه هایی که گم شدن اشک میریزم...!!!!! ولی صحبتا تاثیر خوبی روم داشت...توی رفتارم تجدید نظر کردم!!!!
نمیدونم بعد چی میشه...یهو دیدن آزاد قبول نشدم و دباره افسرده شدم...آخه این چه شانسیه من دارم...خدا میدونه...!!!!
مثل کلاس من و همسایه...روزایی که تمرین ندارم معلم میاد و جریمه میکنه اما همسایه که بلد نیست...معلم نمیاد...!!!!!! ای خدا...!!!!
حالا ما اومدیم چون دیدم با کنار گذاشتن زندگی کاری پیش نمیره . باهاش حرکت کنم ببینم چی میشه...
فعلا سلام...!!!!!
نوشته شده توسط دختر یخی در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 14:31 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شانزدهم ماه دهم شصت و هفت کرد
تقدیم آسمان با هر دو دست
دختری را جنس لادن های شاد
گردن آویز گلویش ون یکاد
بچهگی هایم پر از لبخند بود
دیو زشت غصه ها در بند بود
نوجوانی بود یک فصل جدید
آرزو از آسمانش می چکید
دوستی های قشنگ و بی ریا
ارمغان نوجوانی شد به ما
گاه گاهی من به رسم آسمان
می شوم آبی به هنگام اذان
می دهم گل بر درخت آسمان
می شوم همسایه ی رنگین کمان
ای خدا گردان دلم را شاد شاد
بوته ی ایمان من پر غنچه باد...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

Powered by: Reza-Soft