آنقدر زیبا بین باش تا زشتی ها رو نبینی
آنقدر مهربان باش تا نا مهربانی ها رو نبینی
آنقدر دریا دل باش تا نگران فردا ها نباشی
آنقدر بزرگوار باش تا خشمگین نشوی
آنقدر نیرو مند باش تا از چیزی نهراسی
آنقدر راضی باش تا به هیچ مشکلی اجازه خود نمایی ندهی
آنقدر در فکر اصلاح خود باش تا فرضتی برای انتقاد دیگران نداشته باشی
مارک تواین

نوشته شده توسط دختر یخی در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت
ای بنده ی من آنگاه که تو به نماز می ایستی
من آنچنان به تو گوش میدهم که گویی همین یک بنده را دارم.
ولی تو آنچنان از من غافلی که گویی چندین خدا داری...

نوشته شده توسط دختر یخی در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 19:52 موضوع | لینک ثابت
سلام.
امروز از اون روزایی بود که بد جوری بد شروع شد!!! صبح که چشمامو باز کردم به خودم تلقین کردم امروز خیلی خوبه...شادم...سر حالم...و...و...اما بعد از کمتر از یک ساعت دیدم نه...نمیشه.روزی که بده یعنی بده حالا تو خودتو بکش ...فایده نداره.البته من امید دارم!!!! هنوز کو تا شب؟ دیروز با دوستم رفتم خرید.خوب بود اما شب که با رسیدیم دم خونه یه جمله گفت که تا اعماق وجودم سوخت...از یه کسی یه خبر بهم داد...خودش هم خیلی از قیافه ام ترسید...!!! اما باید میرفت و وقت دلداری نداشت.نصفه شب اس ام اس داد خوبی؟!! میدونست بیدارم...
تا حالا فکر کردین انتظار چقدر سخته؟!! اصلا عذابه...این هفته جمعه اتفاق خیلی خیلی خیلی ...مهمی قراره برام بی افته.یه خبر...برام دعا کنین.
وای...واای...وااای...کنکورم هم هست وقت کردین برای اونم دعا کنین...!!!! تابستونه کسی برنامه ی خاصی نداره که.!!!
نوشته شده توسط دختر یخی در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 14:52 موضوع | لینک ثابت
سلام.
وای...واای...وااای...از این هوای گرم.آدم نمیتونه شست پاشو از در ببره بیرون!!!! چه برسه کل هیکل بره تو این آفتاب...با اینکه کلی برنامه برای تابستون و بعد امتحان داشتم اصلا نمیتونم بیرون برم.کلی کار هم دارم...
دیروز با کلی سلام و صلوات زدیم به دل آفتاب که خرید کنیم.شانس آوردیم مغازه ها گرم نیستن...خلاصه وقتی برگشتم جون دیگه تو تنم نبود...!!!
اما خرید کردم و این نمره ی مثبت بود...اما...اهل خونه هیچ کس از خریدم خوشش نیومد!!!! راضی نمیشدن که خریدم شاید خوب باشه...با کلی زحمت دوباره امروز رفتم به همون مغازه و پس دادم...
البته من روی حساب قولایی که برای بعد امتحان دادم نمیتونم گرما رو مشکل بزرگی فرض کنم.چون هر طور شده باید بیرون برم...!!!!!!!
خدا بخواد بعد گرما چیزی ازم نمیمونه...!!!!
نوشته شده توسط دختر یخی در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 14:35 موضوع | لینک ثابت
سلام.
امروز دیگه راحت شدم.امتحانم تموم شد.حالا دیگه فقط میخوام برم بگردم...!!!نه بخوابم و بگردم...نه نه بخورم و بخوابم و بگردم...نه ببخشید بازم نه بخورم و بخوابم و بگردم وبگردم وبگردم...!!!!البته اینا همش حرفه ها...!!! هیچ کاری نمیکنم .خودم خودمو میشناسم!!
اما میخوام تلافیه این چند وقت رو در بیارم.کلی کتاب گرفتم که بخونم .کلی جاها قراره برم.و خلاصه کلی برنامه...حالا خوبه قبول نشم و همه تلپی بخوره تو سرم...!!!(خدا نکنه)
راستی امتحانم هم محض اطلاع باید بگم خوب بود.خیلی آسون بود و وقتش هم به نظر من کافی.خلاصه که خوب دادم دیگه...دعا میکنم بقیه هم خوب داده باشن... .
نوشته شده توسط دختر یخی در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 18:23 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شانزدهم ماه دهم شصت و هفت کرد
تقدیم آسمان با هر دو دست
دختری را جنس لادن های شاد
گردن آویز گلویش ون یکاد
بچهگی هایم پر از لبخند بود
دیو زشت غصه ها در بند بود
نوجوانی بود یک فصل جدید
آرزو از آسمانش می چکید
دوستی های قشنگ و بی ریا
ارمغان نوجوانی شد به ما
گاه گاهی من به رسم آسمان
می شوم آبی به هنگام اذان
می دهم گل بر درخت آسمان
می شوم همسایه ی رنگین کمان
ای خدا گردان دلم را شاد شاد
بوته ی ایمان من پر غنچه باد...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

Powered by: Reza-Soft