تبليغاتX
 دختر یخی

دیدار

سلام.

فردا کنکوره...میترسم...اضطراب دارم...میدونم قبول نمیشم...

اصلا حوصله ندارم.دلم میخواد برم یه جای دور.یه جایی که هیییییییچ کس نباشه.ببینم کسی یه همچین جایی سراغ داره؟؟

چند روز پیش رفتم توی کمد زیر لباسا نشستم.در و هم بستم.خیلی ساکت بود.تاریک و ساکت.احساس آرامش میکردم...دیگه دلم نمی خواست بیرون بیام.اما خب...از زندگی نمیشه فرار کرد.اومدم بیرون یه لحظه پشیمون شدم اما چاره ای نبود.

یادش بخیر...وقتی باهاش صحبت میکردم دلم گرفته بود و میگفتم دلم میخواد برم جایی که کسی نباشه.ناراحت میشد.میگفت هر جا بری منم میام.هیچ وقت تنهات نمی زارم...اما حالا...!!!

یه جام میسوزه...!!!!!!!! کجاش مهم نیست!! مهم اینه که چرا میسوزه.

بهش گفتم همه چی تموم شد.می خوام برم.من تنها تو هم تنها...فکر کن از اول نبودم.

گفت نه نمیزارم.جبران میکنم.هر کاری بگی میکنم.فقط فرصت بده

منم فرصت دادم.نمیدونم چرا فرصت دادم و نمیدونم چرا فرصت خواست چون هیچ فرقی با قبل نکرده.نمیدونم چرا نمیزاره برم.اینطوری بیشتر عذاب میکشم...امروز بهش گفتم میدونی دلم چی میخواد؟؟؟

با علاقه و هیجان گفت چی؟!! گفتم دلم میخواد میتونستم ببینمت اون وقت تا  جون داشتی و زور داشتم میزدمت....!!!!!!!!!!

اول هیچی نگفت.اما بعد گفت حاضرم هر جا که بگی بیام.بیام تا خوب کتکم بزنی...اما نمیدونه وقتی ببینمش یادم میره چرا دیدمش...چیکار می خواستم بکنم...

خدایا کمکم کن...


 

نوشته شده توسط دختر یخی در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 14:2 موضوع | لینک ثابت


جمعه

سلام.

دیروز کارت گرفتم.وای...واای...وااای...جمعه امتحانه.بابام دیگه بهم گیر نمیده.فقط میگه نترس قبولی.استرس نداشته باش.

آخه تا الان هیچ کس ندیده بود من استرس داشته باشم.برای همین براشون عجیبه میگن نکنه پس بیافتم...!!!!

تمام اهل فامیل و همسایه و دوست و آشنا قراره جمعه اسکورتم کنن و بهم امید بدن...حالا خوبه قبول هم نشم!!!!!

یکی از فامیلای ما کاره جالبی میکنه.دختراش خیلی نازک نارنجی و لوسن.هر وقت اینا یه امتحان مهم داشتن سر امتحان حالشون بد میشه و میان بیرون.که اگر یه وقت قبول نشدن کسی نگه بلد نبودن...

من هم دیدم راه خوبیه.گفتم اگه دیدم حسابی خراب کردم چارش یکم غش و ضعفه...!!!!

تا چی پیش بیاد...فعلا...


 

نوشته شده توسط دختر یخی در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 13:41 موضوع | لینک ثابت


سلام.

اوضاع داره عوض میشه...روزگار رنگی دیگرو نشون میده...آب هوا آدما...حتی داستان ما.

تصادف کرد...همون قهرمان ماجرا.همین هم باعث شد باهاش تماس بگیرم.بالاخره وظیفه است.همین باعث شد هردومون توی افکارمون تجدید نظر کنیم.هر چی باشه...!!!!

ولی با هر اتفاقی که می افته با خودم میگم زندگی هم عجب داستانی داره...

وای واای وااای آخر همین هفته کنکوره...

برام دعا کنین

 


 

نوشته شده توسط دختر یخی در دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 13:41 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط دختر یخی در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 13:39 موضوع | لینک ثابت


وصیت نامه

وقتی که خاکم میکنن بهش بگین پیشم نیاد

بگین که رفت مسافرت .بگین شماره ای نداد.

یه جور بگین که آخرش از حرفاتون هول نکنه.طاقت ندارن به سنگ قبرم نگاه کنه.

دونه به دونه عکسامو بر دارین آتیش بزنین

هر چی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید

نذارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه.نمیخوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه.

برو آتیش به قلب من نزن بذار نگاهت از یادم بره

بذار واسه همیشه قلب من چال بشه با من کلی خاطره.

برم نمیخوام ببینی خونه من خالی شده .همدم من بجای تو ریگای پوشالی شده

اون که میگفت می مرد برات دیدی راست راستی مرد

رفت و همه خاطرشم برات بر داشت و برد.

بهش بگین نشست به پات بهش بگین نیومدی.بگین هنوز دوست داره.با این که قیدشو زدی.

نشونی قبر منو بهش ندین.خوب میدونم میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه...

میخوام روی سنگ قبرم این باشه

طلوعی که خیلی غم انگیز بود

قشنگ ترین خاطره ی عمرو

غروبی که خیلی دل انگیز شد

روی سنگ قبرم بنویس

روزی اومد با امید آخر ولی حالا بدرقه راهش داغی که موند رو دلش...


 

نوشته شده توسط دختر یخی در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

ورود به چت روم

Powered by: Reza-Soft