پسرک جلو آمد.پیرمرد خندید.از قیافه اش معلوم بود خیلی کنجکاو است.آستین پیرمرد را کشید: آسمان چه رنگی است؟!!
آسمان؟آبی است.مثل قلب بچه ها.مثل چشم های تو
مثل چشم هایم؟!!...
سالها میگذشت.پسرک هر روز می آمدو سوال تازه ای میکرد و پیرمرد پاسخش را میداد.پسر بزرگ تر شد و پیرمرد پیر تر.حالا پسرک خیلی چیزها میدانست.میدانست آسمان آبیست.خورشید زرد است.پاییز نارنجیست.بهار سبز.ابر سفید.محبت نیلی و دوستی صورتی است.اما...اما هنوز چیزی باقیمانده بود و باید میفهمید.اما پیرمرد این آخری ها نمیتوانست حرف بزند.
آخرین سوال...به این سوالم جواب بده.
پیرمرد فقط سرفه می کرد.
خواهش میکنم بگو...بگو خدا چه رنگی است؟!!
سرفه ی پیرمرد شدت گرفت.از شدت سر فه روی تخت خواب افتاد.پسرک دستش را گرفت.پیرمرد دست پسرک را فشرد و آن را با تمام نیرو بلند کرد و روی قلب پسر گذاشت.پسرک تپش قلبش را حس کرد.پیرمرد دیگر سرفه نمیکرد.پسرک جواب سوال آخرش را گرفته بود...
نوشته شده توسط دختر یخی در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 15:44 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شانزدهم ماه دهم شصت و هفت کرد
تقدیم آسمان با هر دو دست
دختری را جنس لادن های شاد
گردن آویز گلویش ون یکاد
بچهگی هایم پر از لبخند بود
دیو زشت غصه ها در بند بود
نوجوانی بود یک فصل جدید
آرزو از آسمانش می چکید
دوستی های قشنگ و بی ریا
ارمغان نوجوانی شد به ما
گاه گاهی من به رسم آسمان
می شوم آبی به هنگام اذان
می دهم گل بر درخت آسمان
می شوم همسایه ی رنگین کمان
ای خدا گردان دلم را شاد شاد
بوته ی ایمان من پر غنچه باد...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

Powered by: Reza-Soft