تبليغاتX
 دختر یخی


 

نوشته شده توسط دختر یخی در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 15:47 موضوع | لینک ثابت


رنگ خدا

پسرک جلو آمد.پیرمرد خندید.از قیافه اش معلوم بود خیلی کنجکاو است.آستین پیرمرد را کشید:           آسمان چه رنگی است؟!!

آسمان؟آبی است.مثل قلب بچه ها.مثل چشم های تو

مثل چشم هایم؟!!...

سالها میگذشت.پسرک هر روز می آمدو سوال تازه ای میکرد و پیرمرد پاسخش را میداد.پسر بزرگ تر شد و پیرمرد پیر تر.حالا پسرک خیلی چیزها میدانست.میدانست آسمان آبیست.خورشید زرد است.پاییز نارنجیست.بهار سبز.ابر سفید.محبت نیلی و دوستی صورتی است.اما...اما هنوز چیزی باقیمانده بود و باید میفهمید.اما پیرمرد این آخری ها نمیتوانست حرف بزند.

آخرین سوال...به این سوالم جواب بده.

پیرمرد فقط سرفه می کرد.

خواهش میکنم بگو...بگو خدا چه رنگی است؟!!

سرفه ی پیرمرد شدت گرفت.از شدت سر فه روی تخت خواب افتاد.پسرک دستش را گرفت.پیرمرد دست پسرک را فشرد و آن را با تمام نیرو بلند کرد و روی قلب پسر گذاشت.پسرک تپش قلبش را حس کرد.پیرمرد دیگر سرفه نمیکرد.پسرک جواب سوال آخرش را گرفته بود...


 

نوشته شده توسط دختر یخی در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 15:44 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

ورود به چت روم

Powered by: Reza-Soft