تبليغاتX
 دختر یخی

مسافر غریب

نمی دانم این نامه ام را می خوانی یا نه.ولی وقتی فکر میکنم کلماتم زودتر از چشمانم تو را میبینند از حسرت بسیار سر به وادی بی نام و نشان خود می گذارم تا به بخت سیاه خود به سوگ بنشینم.خودت نمیدانی نجابت نگاهت آنقدر مرا مجذوب کرد که از شرم سر به زیر انداختم.و سکوت را پیشه ی این دل رسوایم کردم.راستی! فکر می کردم دیگر هیچ کس پیدا نمی شود تا در سرای چشمم شاخه گلی از اشک شوق بچیند.و به دست گدای عشقی همانند من دهد. چقدر در اشتباه خود غوطه ور بودم...دیروز با اجازه ات اولین بار نامت را بروی صفحه سفید دفترم نوشتم. ولی تند آنرا پاک کردم . ترسیدم ...ترسیدم مبادا از شوق دیدن نامت لب به سخن باز کنم و بی مهابا نامت را فریاد زنم و همه متوجه شوند. چون دوست دارم در خانه ای که برایت از ذره ذره ی احساس زیبا و پاکم ساختم تنها من باشم و تو . تنها ی تنها. با یک دنیا آرزوی زیبا که در چشمان هم می سازیم. . با دیتهای هم رشته رشته ی آن را می بافیم.وقت تنگ است. باید بروم. همانقدر آهسته و بی خبر آمدی و امدم و همانطور آهسته و بی خبر و تنها میروم.

خدا حافظ مسافر غریب من...


 

نوشته شده توسط دختر یخی در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 13:35 موضوع | لینک ثابت


سکوت کرده ای چرا؟

در دستت یک شاخه گل خشکیده  است چرا؟

در اعماق چشمانت تصویری دیده ام آن کیست؟

نامی روی لبانت حک شده راستی نام کیست؟

عاشق شدی.زودتر از تو اشکهایت جواب داد

دلشکسته ای.بغض فریادش را سر داد.

هنوز منتظری.پاهایت خم شده و تسلیم جاده شده ای.

نالیدم و دم نزدم که نکند تو بفهمی من هم روزی همانند تو بودم...


 

نوشته شده توسط دختر یخی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 15:33 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط دختر یخی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

ورود به چت روم

Powered by: Reza-Soft