شعرم همیشه در خود حرفی نگفته دارد
زیرا که تا همیشه تو در نگفته هایی
دیوانگیست آری اما چه می توان خواست
جز ماجرا پسندی وقتی تو ماجرایی
یکبار دیگر ای عشق مشت مرا گره کن
تا در قفس بخوانم
یا مرگ یا رهایی
نوشته شده توسط دختر یخی در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 13:49 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شانزدهم ماه دهم شصت و هفت کرد
تقدیم آسمان با هر دو دست
دختری را جنس لادن های شاد
گردن آویز گلویش ون یکاد
بچهگی هایم پر از لبخند بود
دیو زشت غصه ها در بند بود
نوجوانی بود یک فصل جدید
آرزو از آسمانش می چکید
دوستی های قشنگ و بی ریا
ارمغان نوجوانی شد به ما
گاه گاهی من به رسم آسمان
می شوم آبی به هنگام اذان
می دهم گل بر درخت آسمان
می شوم همسایه ی رنگین کمان
ای خدا گردان دلم را شاد شاد
بوته ی ایمان من پر غنچه باد...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

Powered by: Reza-Soft