داروی نان سوخته
شخصی نزد طبیب رفت و گفت:شکم من به غایت درد می کند آن را علاج کن.
طبیب گفت:امروز چه خورده ای؟
گفت:نان سوخته بسیار خوردم!!!
طبیب غلام را گفت:داروی چشم بیاور تا در چشم او کشم.
مریض گفت:من درد شکم دارم داروی چشم را چه کنم؟!!
گفت:اگر چشمت روشن بود نان سوخته نمی خوردی!!!!
خرما با هسته
مردی را در بصره دیدند که خرما را با دانه می خورد!!
گفتند:چرا چنین میکنی؟
گفت:خرما فروش اینطور برای من وزن کرده و من نیز چنین می خورم!!!!!!
نوشته شده توسط دختر یخی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 21:18 موضوع | لینک ثابت
آرزو هایم را در باغچه می کارم
به امید جوانه زدنشان
هر روز دعا می کنم
وقتی که درختم میوه داد
میوه هایش را بین مردم تقسیم میکنم
سهم هر کس یک آرزو!!!
نوشته شده توسط دختر یخی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 21:5 موضوع | لینک ثابت
نیمه شب
صورت خود را به خدا خواهم کرد
وز خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد
تا که جان دارم و از سینه نفس می اید
به تو و عشق تو ای یار
وفا خواهم کرد
نوشته شده توسط دختر یخی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 14:25 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شانزدهم ماه دهم شصت و هفت کرد
تقدیم آسمان با هر دو دست
دختری را جنس لادن های شاد
گردن آویز گلویش ون یکاد
بچهگی هایم پر از لبخند بود
دیو زشت غصه ها در بند بود
نوجوانی بود یک فصل جدید
آرزو از آسمانش می چکید
دوستی های قشنگ و بی ریا
ارمغان نوجوانی شد به ما
گاه گاهی من به رسم آسمان
می شوم آبی به هنگام اذان
می دهم گل بر درخت آسمان
می شوم همسایه ی رنگین کمان
ای خدا گردان دلم را شاد شاد
بوته ی ایمان من پر غنچه باد...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

Powered by: Reza-Soft