سلام دوستان
الان چند روزی هستش که فکرم به یه موضویی مشغول شده
ببینید من میگم انتظار مصغره ست
یه جا خوندم :
شبا کسی به من سر نمی زنه اما غم هر شب میاد سراغم
غم با غم بودنش به من سر میزنه!!!!
جالبه اما سخته این که آدم از این که غم بیاد سراغش شاد باشه
یا براش قابل قبول باشه
اما من منتظر دوست بودم
اتفاقا اومد اما چه فایده...
دلم و شکوند و رفت!!!
حالا باید منتظر غم باشم یا دوست؟؟؟؟
نوشته شده توسط دختر یخی در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 14:39 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شانزدهم ماه دهم شصت و هفت کرد
تقدیم آسمان با هر دو دست
دختری را جنس لادن های شاد
گردن آویز گلویش ون یکاد
بچهگی هایم پر از لبخند بود
دیو زشت غصه ها در بند بود
نوجوانی بود یک فصل جدید
آرزو از آسمانش می چکید
دوستی های قشنگ و بی ریا
ارمغان نوجوانی شد به ما
گاه گاهی من به رسم آسمان
می شوم آبی به هنگام اذان
می دهم گل بر درخت آسمان
می شوم همسایه ی رنگین کمان
ای خدا گردان دلم را شاد شاد
بوته ی ایمان من پر غنچه باد...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

Powered by: Reza-Soft